علی ربیعی:راه امنیت و توسعه تنها از دموکراسی میگذرد
آنچه میخوانید مصاحبه خبرنگار روزنامه کارگزارن با علی ربیعی معاون اسبق وزیر اطلاعات و از افراد بسیار موثر در پیگیری قتلهای زنجیره ایی در داخل وزارت اطلاعات و صدور اطلاعیه معروف آن وزارتخانه میباشد
متین غفاریان:وقتی به دیدار علی ربیعی رفتم تا درباره كتاب جدیدش"معمای دولت مدنی در جهان سوم" گفتوگو كنم، در حال جمعوجور كردن سوابق اثر برای ارائه تقاضای ارتقای علمی بود. بنابراین گوش دادن به حرفهای او و منشیاش به تنهایی مصالح این لید را فراهم كرد. معاونت وزارت اطلاعات (۷۲-۶۵)، مشاور نهاد ریاستجمهوری، مشاور رئیسجمهور از جمله سوابق سیاسی اوست. به اینها اضافه كنید دبیری شورای امنیت ملی را در یكی از بحرانیتری دوران یعنی سالهای اصلاحات. فعالیت در مركز تحقیقات استراتژیك ریاستجمهوری آن هم در دوران طلاییاش را باید یكی از مهمترین دوران فعالیت علمی و تحقیقاتی علی ربیعی دانست. او اكنون مشغول تدریس در دانشگاه تهران و پیام نور است و به جز تدریس، مدیریت فنی بسیاری از پروژههای تحقیقاتی را برعهده داشته است.كتاب معمای دولت مدنی در جهان سوم به بحث درباره وجوه مختلف توسعه در كشورهای در حال گذار میپردازد. تجارب علمی و عملی علی ربیعی باعث شد كه به بهانه انتشار این كتاب گفتوگویی با ایشان انجام دهیم و نظرات او درباره مفهوم توسعه جویا شویم.
سوال اول ما این است كه دغدغه اصلی شما برای نوشتن كتاب «معمای دولت مدنی در جهان سوم» چه بود؟
رابطه خروج از توسعهنیافتگی و ثبات جوامع یكی از دلمشغولیهای مهم برای محافل فكری و سیاسی است. از منظرهای متفاوتی به این بحث توجه شده است. سنتهای مطالعاتی غربی به منظور حفظ ثبات در كشورهای جهان سوم، سنتهای ماركسیستی برای رسیدن به نوعی رهیافت تغییر، دولتهای توسعهگرا برای رسیدن به برنامهای برای خروج از مدار توسعهنیافتگی و حتی دولتهایی كه آرمان توسعه ندارد دستكم برای بقای خویش، این بحث را مورد توجه قرار دادهاند.
این مسئله كاملا واضح و روشن است كه امروز هیچ دولت و هیچ ساختار سیاسیای بدون توجه به توسعه امكان بقا ندارد و اصطلاحا به دولت خودكاهنده بدل خواهد شد. بنابراین چنین وضعیتی، توسعه و ثبات را به دغدغه اصلی هر كسی بدل میكند. من هم به عنوان یك شهروند جهان سومی و كسی كه در فضای عقبمانده تنفس میكند، همواره به مطالعه در این حوزه علاقهمند بودم. بسیاری از مطالعات عقبماندگی را روشنفكران جهان سومی انجام دادهاند. متاسفانه در این زمینه از كشورهایی كه وضعیت مشابه دارند بسیار عقب هستیم. روشنفكران آمریكای جنوبی در این زمینه بسیار جلو هستند. حتی روشنفكران شبهقاره هم در این زمینه مطالعات غنیتری نسبت به ما دارند. متاسفانه به دلایل ساخت سیاسی و فرهنگی ما، نظریهپرداز جدی در این حوزه تربیت نكردهایم. در مورد انگیزههای خودم باید صادقانه بگویم كه من از عقبماندگی جامعهام شرمسارم. امروز ما در وضعیتی قرار داریم كه روز به روز از كشورهای همتای خود فاصله میگیریم و در رقابتی هستیم كه هر كشور سعی میكند جایگاه خود را در ردهبندی جهانی ارتقا بخشد. از سوی دیگر در درون جامعه هم به رغم وعدههای فراوان شاهد شكلگیری شكاف شگرف طبقاتی هستیم. بنابراین دو فاصله سریعا در حال گسترش است، اول فاصله ما از كشورهای مشابه و دیگر فاصلههای طبقاتی در داخل. این دو عقبماندگی برای ثبات اجتماعی ما بسیار خطرناك است. در این وضعیت حتی اگر از تعهد اسلامی هم صحبت نكنیم تعهد انسانی ایجاب میكند كه فكری درباره این مشكل بكنیم. علت دیگر به سوابق اجرایی من بر میگشت. یادم هست كه در زمان تدوینبرنامههای توسعه ما با تیمتدوین كننده برنامه از جمله مرحوم نوربخش و آقای روغنی زنجانی درباره تبعات اجتماعی برنامه توسعه مدام صحبت میكردیم.
آن زمان شما كجا فعالیت میكردید؟
من آن زمان مشاور مركز تحقیقات استراتژیك ریاست جمهوری بودم. قبلش هم معاون پارلمانی وزارت اطلاعات بودم. از حیث مقامی كه داشتم با دوستان تدوینكننده برنامه توسعه آشنایی داشتم و در جلسات شركت میكردم. آن زمان ما سعی میكردیم بخشهای امنیتی، برنامه را مورد توجه قرار دهیم.
این بررسی را به عنوان پروژهای در مركز تحقیقات استراتژیك انجام میدادید؟
بله ما در آنجا درباره ثبات و بازتابهای اجتماعی، فرهنگی و امنیتی برنامه تعدیل بحث میكردیم. آقای حجاریان و دیگر دوستان در آن بحثها حضور داشتند. من یادم هست در بحث با مرحوم نوربخش بر این تاكید میكردم كه اجرای هر الگو یا برنامه توسعه در جامعه در حال گذار بازتاب خودش را دارد. برخی از این بازتابها میتوانند منجر به ثبات شوند. این بستگی به شیوه اجرا دارد. از آن زمان دغدغه من این بود كه چگونه فرآیند توسعه را طی كنیم طوری كه امنیت و ثبات جامعه به هم نخورد.
در صحبتهایتان با آقای نوربخش ایده مشخصی طرح شد؟
ببینید، بیشتر در این باره بحث میكردیم كه با پهنتورهایی طبقات پایینتر و اقشار آسیبپذیر را بالا بیاوریم. یادم هست با یكی از دوستان بحث میكردیم و ایشان میگفت كه در هر صورت با گذر كشتی كشور در رودخانه پرتلاطم توسعه، ناگزیر تعدادی از مسافران از دست خواهند رفت. ما همیشه نگران این تلفات بودیم. بیشتر بحثمان درباره اقشاری بود كه قربانی توسعه میشوند و واكنشهایی كه به واسطه این قربانی شدن از خود نشان میدهند مسلما وجه امنیتی داشت. برخی میگفتند با سفارش توسعه باید باتوم هم سفارش داد. ما نمیخواستیم این فرآیند تبعات امنیتی داشته باشد. به هر حال همفكریهای خوبی میان برنامهریزان توسعه و برنامهریزان ثبات صورت گرفت. باید یادی از مرحوم نوربخش كنم؛ که همواره مسوولانه تصمیم میگرفت.
به نظر میرسد محور اصلی كتاب یك دوقطبی مفهومی است كه در یك سمت آن مفهوم امنیت و در سمت دیگر مفهوم دموكراسی، رشد اقتصادی و توسعه قرار دارد...
تعبیر درستی است. عنوان اولیه كتاب در ذهنم «معمای توسعه و امنیت در جهان سوم» بود. عنوان فعلی كتاب را آقای پایا انتخاب كردند.
این دو قطبی از چه منظری بررسی شده است؟ چه كشورهایی را مدنظر قرار دادید؟ و چرا مورد ایران را از این منظر مورد توجه قرار ندادید؟
وقتی وارد بحث ایران میشویم ممكن است قضاوتهای ارزشی و سیاسی هر كدام درباره سیاستهای اجرا شده بر تحقیق اثر بگذارد و نویسنده را از حالت بیطرفی خارج كند. من عمدا از مورد ایران صرفنظر كردم. اما نتایج كتاب كاملا برای مردم ایران هم قابل استفاده است.
یعنی الگوهایی كه بررسی كردید به مورد ایران شبیه هستند؟
به طور كلی معتقدم برای توسعه دیگر صدها الگو وجود ندارد. گذشت آن دورانی كه بانكجهانی یك الگو مطرح كند، سازمانملل یك الگو، نظریهپردازان مكاتب توسعه یك الگو. امروز این اعتقاد را دارم كه كشورهایی كه توانستهاند راه توسعه را طی كنند كمابیش یك الگو را اجرا كردهاند و ما باید بفهمیم آنها چگونه این كار را كردند؟ چگونه مثلا با مسئله ثبات روبهرو شدند. البته در كنار شباهتها، تفاوتهایی هم دیده میشود.
محور این الگو چیست؟
به هر حال این تفاوتها مهم هستند. در كتاب قبلیام مطالعات امنیت ملی، برخی از این شباهتها را برشمردهام. براساس این شباهتها میتوانیم موردی چون ایران را مورد توجه قرار بدهیم و از آن الگو در اینجا هم استفاده كنیم.
ویژگیهای این الگوها چیست؟
من با مطالعه تجربه این كشورها به یك فرض عمده رسیدم و آن اینكه مقدمه توسعه، اجماع نخبگان است. در همه این كشورها توسعه به انگاره و ایده مشترك یا بهتر بگویم تصویر (Image) مشترك بدل شد. یعنی توسعه به هدف سیاسی و امنیتی بدل شد. نكته دوم آن بود كه در هیچكدام از این كشورها، دولت با ساختار سنتی نتوانسته است وظیفه پیشبرد توسعه را برعهده بگیرد. دولت با شرایط توسعه منطبق شده است. اینجا من نه از دولت بزرگ و نه از دولت كوچك دفاع نمیكنم، من از تناسب دولت صحبت میكنم. متاسفانه دولت در ایران امروز آنقدر بزرگ است كه با شرایط دولت توسعهگرا فاصله جدی دارد. نكته سوم آن بود كه توسعه یك فرآیند است و در این فرآیند اتفاقات فراوانی میافتد. سنت مطالعاتی مدرنیزاسیون به خوبی این تحولات را شرح داده است. اقتصاد صنعتی میشود، الزام صنعتی شدن شهری شدن است، مردم با سواد میشوند و در نتیجه اولا نهادهای جدیدی چون اتحادیهها و سندیكاها پدید میآیند و ثانیا سطح فرهنگ بسیار ارتقا پیدا می كند. نتیجه آنكه مردمانی با چنین خصایصی دیگر نمیتوانند با سازوكارهای سنتی قدرت زندگی كنند. به علاوه كه مطالبات جدید هم پیدا میكنند. وقتی این مطالبات - كه سیاسی و از جنس مشاركتخواهانه است – پاسخ داده نمیشود، بحران پدید خواهد آمد. اینجا دیگر بحث از این میشود كه چه نوع حكومتی میتواند پاسخ این مطالعات را بدهد و بیشترین ثبات و امنیت را به همراه آورد.
نكته آخر اینكه در زمانهای كه زندگی میكنیم نظام جهانی روز به روز نقش بیشتری در معادلات بازی میكند. كشورهایی كه من مورد مطالعه قرار دادم توانسته بودند به خوبی از شرایط نظام جهانی استفاده كنند. مثلا چین از فضای جنگ سرد به خوبی استفاده كرد. هند یا كشورهای آمریكای جنوبی هم از شرایط بینالمللی بهره فراوان بردند. متاسفانه وقتی از نظام بینالمللی صحبت میكنیم این گمان میرود كه ما نظام جهانی را دربست پذیرفتهایم اما به گمان من باید نظام بینالملل را به عنوان یك واقعیت – هر چند تلخ – پذیرفت و اگر بخواهیم مسیر توسعه را بپیماییم باید این واقعیت را بپذیریم و با آن رابطه متناسب برقرار كنیم. پذیرش مطلق و انكار مطلق چاره ساز نیست. علاوه بر این نظام بینالملل، نهادهای بینالملل و فراتر از این دو جامعه جهانی جدید قرار دارد كه روز به روز نقش جدیتر و تاثیرگذارتری بازی میكنند. مجموعه این نكات چارچوب ذهن مرا برای نوشتن این كتاب شكل داد.
من در كتاب شما یك سه ضلعی میبینم. مثلثی كه اضلاع آن را امنیت، توسعه و دموكراسی تشكیل میدهند. تصور من این است كه تز نهایی كتاب آن است كه در فرآیند توسعه ساختار دولت برای حفظ امنیت پایدار میبایست شكل دموكراتیك به خود بگیرد. آیا این تصور درست است؟
ببینید در كشورهای مورد مطالعه این كتاب، توسعه برای همه نخبگان، چه نخبگان دولتی صاحب قدرت، چه نخبگان دولتی كه قدرت در دست نداشتند، چه نخبگان خارج از دولت و حتی نخبگان غیرسیاسی یك آرمان عمومی شده است.
غیر از آرمان توسعه كه خیلی كلی است، آیا آنها درباره یك برنامه مشخص توسعه هم به اجماع رسیدند؟
بله. گفتم كه در هزاره سوم ما اگر بخواهیم راه توسعه را بپیماییم انتخابهای محدودی داریم. برنامهها چندان متنوع و متفاوت نیستند. ممكن است در حوزههایی مانند سیاست خارجی و تدوین برنامهای برای تعامل با نظام جهانی تفاوتهایی باشد.
در مورد ساختار دولت هم همه راه مشابهی را در پیش گرفتند؟
بله، تقریبا در تمام موارد مورد مطالعه دولت كوچك شده است. خود من به دولت موثر معتقد هستم اما نكتهای كه شاید برای شما مهم باشد این است كه یكی از نقاط برخورد مسئله امنیت و مسئله توسعه در همین مرحله كوچك شدن دولت اتفاق میافتد. دولتها میخواهند رضایت شهروندانشان را جلب كنند و این خود به گستردگی دولت میانجامد. مهمترین سرویس دولت برای جلب رضایت هم شغلآفرینی است. بعد از مدتی كل دولت زیرمجموعه وزارت كار میشود. این حجم گسترده، به ناكارآمدی دولت میانجامد. بنابراین كوچك شدن دولت تبعات امنیتی خواهدداشت. اگر دولت برنامه دقیقی برای توسعه نداشته باشد و نتواند بخش خصوصی فعال ایجاد كند كه مازاد نیروی دولت را در خود جذب كند باعث افزایش بیكاری خواهد شد. همین مسئله یك معضل امنیتی است. اما در هر حال تمام كشورهای مورد مطالعه من این كار را انجام دادهاند. این مانند معالجه یك بیمار باید به دز دارو توجه داشت. یادم هست كه اواخر دوره اول آقای هاشمی، خانه كارگر تحقیقی انجام داده بود كه نشان میداد میزان استعفا، بازخرید و خروج از دولت و كار در بخش خصوصی بسیار رشد كرده بود. متاسفانه این روند هم مانند بسیاری از روندها و تلاشها در ایران ابتر ماند.
بهتر طبیب برای تشخیص میزان دز اصلاح و توسعه یك دولت كوچك با كادر نخبه است. مثلا ژاپنیها، مدارسی تحت عنوان باتسو ایجاد كردند كه در واقع مدارس نخبگان بودند. افراد نخبه جذب این مدارس و از آنجا به بدنه دولت تزریق میشدند. چنین نظام متمركز آموزشی اولا باعث ایجاد نگاه و چشمانداز مشتركی میان نخبگان دولتی میشد و هماهنگی افزایش مییافت. این بدنه كارشناسی از تغییرات سیاسی مصون بود، كره هم راه مشابهی را طی كرده است.
به موازات این تغییر در دولت، ما شاهد شكلگیری بخش خصوصی قدرتمندی هستیم. این واقعیت است كه دولت نمیتواند از تاثیرات اجتماعی بركنار باشد. در برخی از كشورها مانند كره یا برزیل احزاب سیاسی تا مدتها وابسته به صنایع كشاورزی بودند و بعدها تحت تاثیر صنایع دیگر از جمله صنایع نظامی قرار گرفتند. به خوبی یا بدی این اتفاق كاری ندارم اما در مقام یك واقعیت، این طبقه متوسط صنعتی است كه احزاب حمایت میكند. در این كشور طبقه متوسط صنعتی جان گرفته است و ریشه دارد و در سیاست تاثیر میگذارد. دولتها ناخودآگاه در سیاستگذاری از این طبقه متاثرند. نكتهای كه میخواهم بر آن تاكید كنم آن است كه طبقه متوسط صنعتی و نه طبقه پولدار بر سیاست كشورهای توسعهیافته اثر میگذارد. ثروت صنعتگران یا بتون شده است و در زمین فرو رفته یا بدل به تجهیزات فنی شده است و به زمین پرچ شده است. صنعتگران هر چقدر هم ثروت داشته باشند این ثروت در خدمت منافع ملی است و روابط ناسالم تولید نمیكند. صنعتگران قدیمی خودمان را با پولدارهای پفكی امروزین مقایسه كنید. كدام یك بیشتر خدمت كردهاند؟ متاسفانه ما نمیتوانیم از طبقه صنعتی در ایران صحبت كنیم. ما دیگر كارآفرین بزرگ نداریم. اتفاقا مدتی پیش كه درباره مصادرهها تحقیق میكردم دیدم بزرگترین اشتباهها در حوزه صنعت بوده است. بسیاری از صنعتگران كه مصادره اموال شدند واقعا چهرههای ملی بودند.
دیدگاه شما در كتاب بسیار دولتگرا است.
یكی از مشكلات فرآیند توسعه، مسئله دولتسازی است. در كشورهای در حال گذار قطعا دولت نقشی بیبدیل دارد. اگر دولتها در این كشورها متولی توسعه نشوند، توسعه رخ نمیدهد. حتی در مواردی مثل ژاپن، نظامیها محملدار توسعه شدند. این به خاطر خصلت منظم ساختار نظامی است.
آیا الزاما نظامیان در برههای باید راهبر توسعه شوند؟
خیر.خیر. در كشورهایی مانند پاكستان یا تركیه حكومت نظامیان اصلا جواب نمیدهد. منظورم این بود كه دولت به هر كیفیتی كه شده است باید رهبری توسعه را در دست بگیرد. برتری نظامیان در مواردی هم كه اشاره كردم به واسطه ساخت منظم ارتش بود. چون رهبری توسعه احتیاج به ساختی منظم و قاطع دارد اما مهمترین نكته در رابطه با دولت توسعه كه ضمن این تحقیق متوجه آن شدم آن بود كه قبلا فكر میكردم برای طی كردن راه توسعه ما به دولتی احتیاج داریم كه در بستر طبیعی دولت- ملت، شكل گرفته و برآمده از ملت باشد. به تعبیر روشنتر دولت توسعهگرا الزاما باید دموكراتیك باشد. اما در نمونههایی كه مطالعه كردم الزاما این اتفاق نیفتاده بود. امیدوارم سوءبرداشت نشود. اما بسیاری از این دولتها در مقاطع اولیه روند توسعه مشروعیتشان را از طریق كارآمدی و مقبولیت حاصل از آن به دست میآورند. در این نمونهها مردم پذیرفته بودند كه این حكومتها حق حكومت كردن دارند...
چون پروژه توسعه را پیش میبرند، این حق را دارند؟
بله.
پس دولتهای توسعهگرا الزاما نباید ریشه دموكراتیك داشته باشند؟
در مقاطع اولیه میتوانند چنین باشند. در واقع در این میان تنها هند یك استثنا است وضعیت استثنایی آن هم بر میگردد به سوابق فرهنگی و ساختار اجتماعی آن. اما الباقی وضعیت مشابهی داشتهاند. اما این نكته را هم باید اضافه كنم كه از جایی به بعد، دولتهای اقتدارگرا امكان تداوم مسیر توسعه را ندارند و خود به معضل امنیتی بدل میشوند. شاید در مواردی دولتهای دموكراتیك نتوانند راهبر توسعه باشند اما اگر كشوری در مسیر توسعه حركت كرد از جایی به بعد اجازه تداوم به ساختار قدرت اقتدارگرا نخواهد داد. مثلا كرهجنوبی تا جمهوری ششم ساخت اقتدارگرا داشت اما بعد از آن كمكم فرآیند دموكراتیزاسیون را طی كرد.
علت این اتفاق هم مشخص است. با گسترش توسعه و بالا رفتن سطح رفاه و فرهنگ مردم دیگر سازوكارهای اقتدارگرایانه جواب نخواهد داد و خود به معضل بدل خواهند شد. زمان مشخصی را نمیتوان برای این تغییر مشخص كرد. اما در نهایت دموكراسی ناگزیر است. اگر چنین اتفاقی نیفتد، دولت و جامعه به قهقرا خواهد رفت و راه رفته را دوباره باز خواهد گشت.
تغییر از حكومت اقتدارگرا به حكومت دموكراتیك با خود آشوبهای سیاسی و معضلات امنیتی را به همراه دارد، چگونه میتوان این تنش را به حداقل رساند؟
به هر حال این آشوبها و خشونتها تا حدی ناگزیر هستند اما این نكته بسیار مهم است كه اگر فرآیند توسعه به درستی طی شده باشد این تنشها نظام سیاسی را از بنیان دگرگون نمیكند. در كشوری مانند كره یا هند تصوری از رخداد انقلاب وجود ندارد. علیه چه كسی باید انقلاب كرد؟ این انقلاب مدتها پیش در كشورهای توسعهیافته اتفاق افتاده است. در فرانسه اعتصاب بسیار رخ میدهد. اما هیچكس تصور نمیكند این اعتصابات به انقلاب منجر شود. منتها دیرهنگامی تغییر سیاسی از اقتدارگرایی به دموكراسی بسیار به جامعه آسیب میزند. الان فكر میكنم مهمترین چالش آینده خاورمیانه، نه بحث اسرائیل و فلسطین كه بحث بحران مشروعیت و چالش دموكراسی باشد. این یك تهدید جدی است.
محور دیگر كتاب شما تعاملات كشورهای در حال گذار به توسعه و نظام جهانی است. این تعامل را از چه منظری بررسی كردهاید؟
كشورهای در حال گذار توامان 2 بحران گذار را تجربه میكنند. اول تجربه گذار به جهان صنعتی است. در این گذار ما شاهد بیثباتی ذاتی خواهیم بود. شیفت ارزشها، ذائقهها و سبك زندگی، بحرانهای مشاركت و توزیع قدرت، ثروت و فرصتهای اجتماعی از جمله شاخصههای این بیثباتی ذاتی هستند.
بنابراین تمام كشورهای در حال گذار این بحرانها را با خود حمل میكنند و مسئله اصلی كه باید راهحلی برای آن پیدا كنند رابطه توسعه و امنیت است. اگر توسعه بدون برنامه باشد، شكاف طبقات شكل میگیرد، طبقات متوسط فرهنگی و صنعتی شكل میگیرند و اگر به خواستههایشان جواب داده نشود، بحران مشروعیت سیاسی پیش میآید. مسئله دیگر، حاشیهنشینی و جریانات قومی است.
بحران دوم كشورهای در حال گذار، بحران گذار به جهان فراصنعتی است. جهان فراصنعتی مختصات و ویژگیهای خاص خودش را دارد كه نمیتوان از كنار آن گذشت. از جمله مختصات این دوران میتوان به فروریزی اقتدار اشاره كرد. امروزه اقتدار از سطح خانواده تا سطح دولت در حال كاهش است. تصمیمگیریها در این فضای جدید محدود به مرزهای ملی نیست. نمونهاش رابطه ما با فیفا است. بنابراین كشورهای در حال گذار به توسعه، توامان بحرانهای جهان صنعتی و جهان فراصنعتی را تجربه میكنند. اینها بحرانهایی هستند كه در سطح فروملی با آن مواجه هستیم. در سطح ملی و فراملی باید الگوی مناسبی برای تعامل با جهان تدوین شود. كشورهای در حال گذار به توسعه میبایست برای خود جایابی كنند. اشتباهی كه اغلب به آن دچار میشوند این است كه تعامل مطلق با نظام جهانی منجر به توسعه میشود. تجربه رژیم شاه و عربستان (ستونهای استراتژی دو ستونه آمریكا در خاورمیانه) نشان میدهد كه تعامل مطلق با غرب به توسعه منجر نمیشود. متاسفانه برخی از جوانان به واسطه برخی سرخوردگرها آرمانهایی را در خارج از مرزها جستوجو میكنند. اما باید گفت كه هیچ نجاتبخش توسعهدهندهای در بیرون از كشور وجود ندارد. اما از سوی دیگر با نظام جهانی نباید معارضه كنیم. باید در سلسله مراتب نظام جهانی جای خود را پیدا كنیم و در این سلسله مراتب جایگاه خود را بالا ببریم. چین در این حوزه مورد قابل مطالعه است. در طیف گستردهای از پذیرش و ائتلاف تا تخاصم باید استراتژی مناسبی اتخاذ كرد. اكستریمهای این طیف هر دو برای توسعه مضر هستند. اگر به نظام جهانی نگاه منظومهای و نه قطبی داشته باشیم، میتوانیم در تدوین استراتژی بهتر عمل كنیم.
آیا تدوین این كتاب در نگاه شما به مفهوم امنیت تغییری هم ایجاد كرد؟
من نظراتم درباره امنیت را بیشتر در كتاب «مفهوم امنیت ملی» توضیح دادهام و در آنجا گفتهام در فهم امنیت باید مرجع امنیت را تشخیص داد. امنیت برای كی؟ دولت؟ رژیم؟ شخص حاكم؟ یا جامعه و نهادهای مدنی؟ من در فهم مفهوم امنیت با دیدگاه واقعگرایانه همراه هستم و معتقدم مرجع امنیت باید مجموعهای از دولت و گروهها و نهادهای اجتماعی باشد. یعنی امنیت باید شامل تمام سطوح ملی و فروملی باشد
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط رضا محصصی