احمد آقا غش کرد، آقا محسن وا رفت، ولی آقا ....
حاج محسن رفیق دوست - شهاب نیوز: مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا را در ۳ ساعت و 20 دقیقه در میان ازدحام جمعیت طی كردیم، در بهشت زهرا ازدحام جمعیت به گونهای بود كه عده زیادی روی قسمت جلوی ماشین پریدند و به پایكوبی و شادی پرداختند. داخل ماشین مثل شب تاریك شده بود. یك مرتبه موتور ماشین از كار افتاد. هر چه استارت میزدم فایدهای نداشت. فرمان هیدرولیك ماشین قفل شده بود و باید ماشین روشن میشد تا من آن را برگردانم. احمد آقا در عقب ماشین از نیم ساعت قبلش غش کرده بود و هنوز به هوش نیامده بود. امام (ره)، با بالا و پایین كردن دستگیره سعی كردند در را باز كنند، نتوانستند. گفتند باید برویم قطعه 17. دفعه اول كه گفتند من به خدمت ایشان عرض كردم كه این ممكن نیست، با این ازدحام جمعیت اجازه دهید فكری بكنیم. درآن زمان 38 سالم بود. امام (ره) دوباره گفتند كه در را باز كن تا من پایین بروم. این حرف را كسی میگفت كه من از 16 سال پیش مقلد ایشان بودم و هر چه گفته بود با جان و دل گوش میكردم. در برزخ عجیبی بودم. شرایط بیرون به گونهای نبود كه بتوان در ماشین را باز كرد. همان جا با صدای بلند به حضرت زهرا (س) متوسل شدم.گفتم یا زهرا ترا به پدرت قسم به من كمك كن تا بیش از این در مقابل امام (ره) مقاومت نكنم. امام (ره) هم شنیدند.

امام (ره)در بهشت زهرا خیلی سعی میكردند در ماشین را بازكنند، من هم مدام خواهش و تمنا میكردم كه ایشان تحمل داشته باشند. نیم ساعت در آن وضعیت بودیم. واقعا مستاصل شده بودم، مردم روی ماشین نشسته بودند یك مرتبه دیدم كه آقای ناطق نوری بدون عبا و عمامه مثل كسی كه در استخر شنا میكند از روی سر مردم در حالت دراز كش به سمت ماشین میآید. در سمت خودم را باز كردم. ایشان به امام سلام كرد. گفتم به حاج آقا بگویید كه تحمل داشته باشند. ایشان گفتند بله، ما هماهنگ كردیم. با هلیكوپتر باید برویم. اصلا نمیشود به گونهای دیگر رفت. جمعیت طوری است كه اصلا به قطعه 17 نمیرسیم. از مردم خواهش كردیم كه ماشین را به طرف هلیكوپتر هل بدهند. متاسفانه فرمان هیدرولیك ماشین به طرف خلاف جهتی كه میخواستیم قفل شده بود. مردم 10 سانت 10 سانت، 500 متر ماشین را بلند كردند تا به هلیكوپتر رساندند. خود ماشین نزدیك ۵/۱ تن بود. بچههای استقبال هم فاصله مثلث مانند بین ماشین و هلیكوپتر را پر كردند. به مقابل پله هلیكوپتر رسیدیم در ماشین را باز كردم. آقای ناطق نوری روی پلههای هلیكوپتر ایستادند. احمدآقا به هوش آمده بود و از روی پای من و از طرف صندلی راننده به درون هلیكوپتر رفتند. من كمك كردم و زیر بغلهای امام (ره) را به احمد آقا و آقای ناطق نوری دادم. پاهای امام (ره)را هم گرفتم. به خاطر دارم وقتی امام (ره) درحال خروج از ماشین بودند پای امام را بوسیدم آن آخرین لحظه رمق من بود. وقتی به هوش آمدم آقای دكتر عارفی كه پزشك امام (ره) بود در حال ماساژ دادن قلب من بود. لحظهای كه به هوش آمدم این جمله را شنیدم، من تو دهن این دولت میزنم، من دولت تعیین میكنم. همه قوایم تحلیل رفته بود و نتوانستم به قطعه 17 بروم.